|
اول: برای كسی كه خودش خوب می دونه :
نگو این یه ماه كجا بودی و چه غلطی می كردی كه با این سوال و این طرز پرسیدنت بد جوری حالمو می گیری! آخه تو شد یه بار تو این مدت یه بار دستمو بگیری بشونیم كنارتو و ازم بپرسی كه دردم چیه؟! شد یه بار یه زنگ ناقابل بزنی و یه حال و احوال خشك و خالی بكنی؟! بابا آخه بی مرام مگه ما به غیر هم كس دیگه ای رو هم داریم؟ای شانس بخشكی كه كه حالا تو ی این 10 روز مرخصی هم جز خون چیز دیگه ای واسه پر كردن كاسه دل ما جفت و جور نكردی....
-----------------------------------------------------------------------------
دوم:برای كسی كه خودم و خودت خوب می دونیم!
شب سراب رو گرفته بودم میون انگشت وسط و اشاره ام و غرق شده بودم تو مصیبت های رحیم نجار.آخ كه چه قدر عاشق اون قسمتهایی از این رنج نامه ام كه رحیم از مادرش می گفت و از عشق بینشون.وای كه وجودم پر می شد از هیجان و شور و و حسودیم می شد بهش.وای كه چه عالی به قلم كشیده این نویسنده حس یه پسر به مادرش رو.ول كن بابا این حرفهارو.بچه ننه چیه .ننر كجا بود.بابا این عشقه عشق... مگه جز مادر لایق ترم پیدا می شه كه بهش بگی: عاشقتم ...؟!
تا ته خوندمش.بدون این كه یه كلمه جابندازم...كاش وقت كنم یه رمان بنویسم.زندگی من همش مثل یه رمانه.پر ازهمین روزمرگی هایی كه فكر می كنیم ارزش به یاد سپردن رو ندارن...
--------------------------------------------------------------------------------
سوم:برای اونهایی كه خودشون خوب می دونن!
چه قدر نذز و نیاز كردم و صلوات فرستادم و دم اینو اون رو دیدم كه مرخصی نیمه اول رو بگیرم!فكركنم هشت نه خان رو گذروندم تا به فیض نائل شدم.واسه چی؟! واسه این كه بیام برم وسط جمعیتی كه واسه خرید شب عید میان امامزاده حسن خودمو گم و گور كنمو و غلت بزنم میون اون همه شور و شعف و مست بشم از عطر روزهای آخر اسفند كه از بچگی دیوونه اش بودم.فقط خدا می دونه كه لذت خریدن تو این روزها چه قدر برام زیاده.حاضرم واسه خرید عید رفتن تو اون حال و هوای باحال بازارچه امامزاده حسن هر چیزی رو بیارم وسط .واسه این كه شب چهارشنبه سوری باهم بریم رو ی پشت بوم و از فرط خنده و هیجان دیدن آتیش بازی همسایه ها كف كنیم و رو خاك و خل كف خرپشته شیرجه بریم.واسه خوندن دعای موقع سال تحویل كنارهم و دور یه سفره.واسه خریدن دو تا ماهی قرمز ناز نازی و سه دم! آره فقط واسه همین چیزای خیلی ساده و مسخره از دید شما ها ...
آره اینا همه دلخوشیهامه از این روزها ...
-------------------------------------------------------------------------------
چهارم:برای كسی كه خودش هم نمی دونه!
آره تو برای من هستی.خودت هم خبر نداری كه من میشناسمت.با همه ی ذرات وجودم .با تك تك سلولهام.هرچی لحظه شماری و روز شماری و ماه شماری دارم واسه تو گذاشتم كنار.نمی دونم .شاید امروز فردا شروع كنم به شمردن.شاید از آخر .شاید هم از اول.ولی نگران نباش .دیروزود داره و سوخت و سوز نه...
-------------------------------------------------------------------------------
پنجم:برای كسی كه برایم شعر خواند!
امروز وقتی نشستی تو ماشین و سفره دلت رو برام باز كردی، دلم بدجور گرفت.غم و غصه ی خودم یادم رفت و كلی برات غصه خوردم.چی شد كه منو محرم دونستی نمی دونم.شاید توی اون ترافیم اعصاب خرد كن همون چند بیت شعری كه برام خوندی بس بود كه یادم بمونه كه هنوزم آدمهایی مثل تو دور و برم دارن نفس می كشن.ببخش منو اگه همشو حفظ نكردم.ولی این دو بیتو خوب به خاطر سپردم:
بار سفر بستم و كیسه تهی اززر
عزم میخانه و بتخانه و كاشانه آن ماهرخ از بر
شاید نگهی یك نظر اندر بر ماكرد
این دلبر رهواركش افسونگر پر شر
|