تبلیغات
ناگفته های شبگرد تنها
ناگفته های شبگرد تنها



قصه ی كلاغ و دماغ!

گویند روزی روزگاری طاووس خوش جمال و خوش برو رویی كه تازه منقار به دست پرتوان جراح پلاستیك سپرده بود  با ناز فراوان خرامان خرامان از مرغزاری بس زیبا می گذشت و اندر احوالات خویش در سیروسیاحت بود كه كلاغی سیاه با پرهایی سیخ سیخ و منقاری بزرگ و زشت و پاهایی بسیار كج و معوج دید.گوشه چشمی نازك كرد و راه خویش سر گرفت و پرهای رنگارنگش به رخ كلاغ مات و مبهوت كشید.كلاغ كه در جای خویش میخكوب شده بود  با قار قار كلاغی دیگر كه رو دست به هر چه خروس بی محل زده بود به خود آمد و زیر لب لعنت كنان به دنبال طاووس روان شد.طاووس كه دید كلاغ بدجوری سیریش است ! در پی چاره بر آمد كه فی الفور بدبخت را دست به سر كند .

 میان بسی باز و شاهین   به  این  سبز باغ

                                                                      شده قسمت ما كلاغی سیاه و گنده دماغ!

كنون من چنان كار زارش كنم

                                                                     كه عبرت شود هرچه كبك و كلاغ و جمله زاغ! 

طاووس با فخر و غرور فراوان گوشه ای در انتظار رسیدن كلاغ نگون بخت ایستاد.وقتی كلاغ به طاووس رسید با قلبی ناآرام و تالاپ و تلوپ كنان حرف دل به طاووس گفت و طاووس در پاسخ دماغ كلاغ بیچاره را به استهزا گرفت و تا می توانست بیچاره را مسخره كرد.دل كلاغ شكست و عاشفی پاك از یاد برد و پشت بالش را داغ كرد كه دیگر از این غلط ها نكند و مثل معروف كبوتر با كبوتر باز با باز  كند كلاغ با كلاغ پرواز !را فراموش نكند.

حال ای كلاغ بیچاره و نگون بخت ! تو هم بیا و عبرت بگیر و چنان كه گذارت به خیابان ولیعصر افتاد و هوس كردی بال بالی آن دو وبرها بزنی ،حواست باشد كه دو ر و بر طاووس جماعت نگردی كه اگر جیبت خالی باشد دماغت بدجوری تابلو می شود و حالت چنان همانند كلاغ قصه ی ما گرفته می شود كه تا چند روز در بستر نقاهت بعد از مرض عشق بیفتی كه كل رب و ربت (دومی را به ضم ر بخوانید)را یاد كنی.

از ما گفتن و از شما نشنفتن.

  

 

 





شنبه 2 خرداد 1388 توسط شبگرد تنها | نظرات ()
مترو

همه ی برگه های ریز و درشتی  كه بروبچ  روش اسم كتابهای درخواستی رو نوشته بودند و داده بودند دست مامور خرید بی مزد و مواجبشون  تابره نمایشگاه و براشون بخره رو تا كردم و گذاشتم تو كیف جیبیم كه حسابی قلمبه شد و هر كی نمی دونست فكر می كرد اسكناس های نداشته امه كه شكم كیف شیپیش گذاشته امو باد كرده.كه صد البته بنده خدا این مامور خریدبی سروزبون تر از این حرفهاست كه یه نه خشك و خالی تحویلشون بده و بگه كه بابا لااقل پول این سفارشات لا یعقل رو بدید  تا خودش مجبور نشه با سرخ و سفید شدن از باباش بقرضه و برای برخی از شما فواضل! كتاب بخره.

خلاصه كیف رو گذاشتم تو جیب پشت شلوارم و رهسپار ایستگاه مترو شدم.بعد از كلی فشار وارد كرن و مورد فشار وارد شدن! موفق شدم یه حجم 20 در 20 البت به سانتیمتر لای مزردم شریف و زحمتكش و كوشا (علی الخصوص در زمینه ی سوار شدن به مترو)  پیدا كنم و مثل صحنه ای كه تو فیلم كنعان افسانه بایگان از میله های اتوبوس با اون قیافه آویزون شده بود منم از میله مترو با قیافه ای بسیار جالبتر  و صد البته دیدنی تر از ایشون آویزون بشم .

بعد از گذشتن از یكی دو ایستگاه احساس عجیب و خفنی ! روی نشیمنگاه  احساس كردم و با فكر این كه بنده خدایی در اثر كمبود جا دستان نازنینش اشتباهی رفته است و به بیراهه زده است به جاده بی خیالی زدم.ولی چند دقیقه بعد دیدم كه نه خیر كیف نازنینم در راه فرار از جیب شلوار صاحبشه كه دست بردم و در حالتی آكروباتیك دست ملعون دزد ناشی رو از پشت گرفتم و برگشتم و با دیدن قیافه سیاه و منحوس جناب دزد زپرتی با یك عدد مشت و كمی الفاظ نسبتاً نا پاستوریزه از خجالتش در اومدم.یكی دو نفر دیگه هم به كمك اومدند و خلاصه بعد از مشت و مالی حسابی تو ایستگاه مفتح پیاده شدیم و باقی قضایا كه یه روز كامل رو از من گرفت و كلی سفارش موند روی دستم!.

بیچاره دزد معتاد كه كه خبر نداشت تو كیف من هیچ خبری از پول نیست و فقط چند تا كاغذ بدرد نخور و خط خورده است كه زیر اكثرشون نوشته بودم:

((شرمنده ،این كتابی كه گفتین تو بازار نیست.ناشرش گفته تا سال دیگه هم منتشر نمی كنه.ان شاالله نمایشگاه سال بعد...)) 





چهارشنبه 23 اردیبهشت 1388 توسط شبگرد تنها | نظرات ()
تنها تا انتهای خیابان

باردوم بود كه این صحنه ها رو می دیدم .تكراری و لی لذت بخش بودند .بچه ها همدیگه رو محكم بغل می كردند و می بوسیدند طوری كه آدم یاد فیلمهای جنگی خودمونی كه توش پر از حاجی و سید بود می افتاد.تهرانی و شیرازی و كردو لر نداشت.همه چشماشون قرمز بود و گونه هاشون خیس .جدایی در پیش بود و بعد از پنج ماه قرار بود دفترچه خاطرات بچه ها از امضا و عكس و یادگاری همدیگه پر بشه.شاید آخرین باری بود كه تو این دنیا به هم نگاه می كردیم.نازك نارنجی هایی كه سختی های سر بازی آبدیده شون كرده بود حالا مردهای محكمی شده بودند كه قاطع و استوار می رفتن تا فصل تازه ای از زندگی رو تجربه كنند.خیلی زود گذشت .اما چاره ای نبود .رسم روزگار پیش رفتن و جدایی انداختن بود و هست و خواهد بود...

از قضای روزگار پام دوباره به خیابون سلیمانی باز شده بود.خیابون كم عرض ولی درازی كه پنج سال تموم زیر گام های پر از شور و شوق من بود.جای مدرسه ی حافظ كه هیچ وقت نیمكت های زهوار دررفته و قیافه ی جدی  مدیرش! از یادم نمی ره یه مجتمع آموزشی عظیم با ستونهای بتونی و شیشه های رفلكس علم شده بود.با این كه سالهای زندگیم یكی پس از دیگری سپری می شدند و قافله ی عمر با شتاب وصف ناشدنی به سمت نقطه ی نامعلوم پایان  حركت می كرد اما من در حال و هوای خودم بودم و لذت بی حد و حصری از دوران فراموش ناشدنی نوجوانی می بردم و علیرغم فقر نسبی خانواده كه با وجود تلاش شبانه روزی پدرم هیچ شیب مثبتی تو نمودار اقتصادی ما پیش نمی اومد ،از نظر خودم خوشبخت بودم و چیزی نبود كه نداشته باشم.داشتن خیلی چیزها برام آرزو بود ولی پیش نمی اومد كه برای داشتنشون غصه بخورم و از نداشتنشون كنج عزلت اختیار كنم.درس خوندن تنها كاری بود كه انصافاً از پسش خوب بر می اودم و چه كیفی داشت گرفتن كارتهای تشویق صد تا هزار و سیصد !!!آفرین از دست معلمها و جایزه های جورواجور كه هنوز یكی دوتاش به لطف سلیقه ی بالای خانم والده  بهم چشمك می زنند.

از این كه شاگرد تنبل های كلاس كه اغلب وضع مالی خیلی بهتری نسبت به من داشتند با حسرت بهم خیره بشن و دندون قروچه برن لذت می بردم .اگر چه گاهی اوقات دردسر هم درست می شد و جاتون خالی گاه و بی گاه توسط همون عناصر ذكر شده كتك مفصلی نوش جان می كردم و فحش های آبدار و غیر پاستوریزه ای از دهن مباركشون (جل الخالق ! الان كه فحش های بچه های دبستانی این دوران گونه آدم بزرگها رو سرخاب سفیداب می كشه كه ما دیگه حرفی برای گفتن نداریم)ولی خوب دلم به معلم و معاون و مدیر خوش بود كه در پی اعلام شكوه و شكایتم با شیلنگ و خط كش و و توپ و تشر و سیلی از خجالت عاملان جسارت به بنده در میومدند و در آخر كسی كه نیشش تا بناگوش باز می شد من بودم ...

زیاده بیراه نمی رم.بعد از ورود به بلوغ و جوانی و از دوران دبیرستان بود كه كم كم كمبودها و نداشته ها برام نمود پیداكرد و و فكر آزاد و پرنشاطم رو به خودش مشغول می كرد.دیگه از اون پسر شاداب و بی خیال خبری نبود و هركس كه با دقت بهم خیره می شد یاد اجداد لاك پشت های دریای خزر  می افتاد و لاك گنده شون كه گاه و بیگاه بی هیچ دلیلی سر توش فرو می برند و حالا حالا ها هم بیرون اومدنی نیستند!گذشت زمان حالا دیگه برام كابوس بود .همه چیز دورو برم انگار به دنبال جا گذاشتن و عقب انداختنم بودند و من انگار زیر خروارها خاك مدفون...

شكست های مالی پدر كه به قول خودش یر به یر  سراغش می اومدن و شیر تو شیر عجیبی شده بود اوضاع و مثل فی الجمله معروف زپرشك آید و زن زایدو...  .زندگی گذاشته بود روی دنده عقب و و هیچ ترمزی هم انگار در كار نبود .از همون موقعها بود كه ادمها برام خوب و بد شدند و آدمهای خوب انگار مرده بوند.خودی ها غریبه شدند و دوستان دشمنان خونی و ما ماندیم و دو گوشمان كه پر بود از توجیهات بی حدوحصر همان بیگانگان آشنا نما كه حالا دیگه ماسك ها رو از صورت برداشته بودند.

نمی دونم چرا این چیزها رو دارم اینجا می نویسم.مرور این حرفها هیچ چیز رو عوض نمی كنه.همه چیز به سرعت گذشته و من حالا به انتهای خیابون و سر كوچه خودمون رسیدم.خوب كه نگاه می كنم دور وبریهام تنهاتر از اونی هستن كه فكرش رو بكنن.حالا من بیشتر و اونها كمتر ولی چیزی كه هست و انكارش هم نمیشه كرد تنهاییست و گذشت زمان ماها رو تنهاتر هم خواهد كرد...

 

 





دوشنبه 21 اردیبهشت 1388 توسط شبگرد تنها | نظرات ()
شبهای هراس

زهرا جان،نمی دانم امشب كه بهانه شدی بعد از یك ماه و دو سه روزی كه ننوشتم اینجا دوباره سرك بكشم و بنویسم،كجایی و چه می كنی؟اما همان قدر كه از نامردی این دنیا وبدعهدی این روزگا ر اطمینان دارم از خوشبختی و حال و هوای خوبی كه داری آن هم با آن همه معصومیتی كه یك دختر 4 ساله دارد ، مطمئنم.

می دانم حالا كه همه حتی خانواده ات كه با فراموشی مسخره شان  چراغ عمر كوتاهت را خاموش كردند ،تو را به دست فراموشی سپرده اند ،هزاران هزار بلكه میلیونها میلیون زهراها و مثل زهراها هنوز هم همین نزدیكیها هستند كه بی خیالی و سهل انگاری كسانی كه نام پدر و مادر را فقط یدك می كشند ،روزی آنها را هم به سرنوشتی مثل سرنوشت تو كه تلخ تر و فاجعه بارتر دچار خواهد كرد.

زهراجان با این كه هرگز ندیده امت ولی انگار سالهای سال است كه می شناسمت.وقتی امروز از تو برایم گفتند آشنایم شدی و قلب نازك نارنجی ام برای تنهایی نیمه شبت تپید...

چرا باید زن ومردی این قدر راحت مادری و پدری را تجربه كنند كه كه صد مرتبه راحت تر از آن تقدس و شرافت و مسئولیت سنگین پدرومادربودن را به گند و كثافت خوش خیالی و بی مسئولیتی بكشند؟چرامعصومه ای چون تو به خاطر چنین هوسرانانی!باید شبی سرد را تنهاوتنهامیان جنگلی تاریك و وحشتناك سپری كند و تاصبح جان نازنینیش را به ارواح رفته گره بزند؟گناه توچه بود كه باید تاوان بیخیالی بزرگترهایت رابدهی؟بزرگترهایی كه از روی هوسی ناپایداروزودگذر پایت را به این دنیای بدصفت گشودند و این گونه پیكر نحیفت را خیلی آسان به خاك سرد سپردند...

خوشابه حال درختی كه تو آن شب در آغوش هراست گرفتی...

خوشابه حال خاكی كه آخرین نفسها و تپشهای قلب كوچكت لالایی خواب شبانگاهیش بود...

زهرای من...

زندگی هنوز هم جریان دارد .ولی هیچ كس نگران زهراها نیست...

 





دوشنبه 14 اردیبهشت 1388 توسط شبگرد تنها | نظرات ()
پلاسیسم!

با این كه دندون نداشت و به قول خودش ((ننه ما آردامونو آسیو كردیم))مشت مشت آجیل می خورد و با قیافه ی با نمكش من و پسرخاله ی شیطونكمو به خنده می انداخت.

درست روبروم نشسته بود و پشت سرهم حرف می زد و همین جور زیر زیركی و یواشكی منو می پایید .بیچاره مادرم كه بعد از یه روز كار كردن و تمیز كاری و بشوربشور خونه باغ كه بابابزرگ پیرم سالی یه بار هم تمیزش نمی كرد ،مجبور بود همون جور سیخكی بشینه كنار مهمون ناخوانده و به سخنان گهربارش! گوش كنه .

دیگه كم كم هممون به نذر و نیاز افتاده بودیم كه ایشون تشریف ببرن و بذارن مای بیچاره كه به اصطلاح اومده بودیم بعداز یه سال بدبختی و این درو اون درزدن و دود خالص خوردن  یه چرخی بزنیم و استراحتی بكنیم.

بالاخره رضایت دادو با اهن و تلوپ قصد رفتن كرد.همون طور كه داشت بلند میشد و به حالت نیم خیز رو به مادرم كرد و با چشمهایی گشاد و تقریباآ از حدقه بیرون اومده گفت:((ننه ببینم این آقو شوورته یا داداشت؟!!!)).

من كه دهنم از زور تعجب یه مترباز شده بود با دلخوری گفتم :دست شما درد نكنه حاج خانم .به من می خوره شوهر حاج خانم باشم؟!

مادرم هم با یه لحن جدی گفت:ای بابا حاج خانم این شاخ شمشاد پسرمه.

اخماشو تو هم كشیدوگفت: ((ای داد بیداد ننه جون.خوب این بچه رو دیدم وهم ورم داشت كه چله رو ردكرده نه!بیچاره جوونای این دوره زمونه.به پیرا می مونن.قیافشون پلاسیده است ننه!)).

دستشو گرفت به دیوار و بلند شد و گفت:

((نه ننه !دستشو بندكن ! تا بیشتر نپلاسیده!!!)).

رفت و با عصای چوبیش درو محكم بست .

غروب اون روز یكی دو ساعتی جلوی آیینه خودمو دید زدم...





چهارشنبه 12 فروردین 1388 توسط شبگرد تنها | نظرات ()
برای این یك ماه

اول: برای كسی كه خودش خوب می دونه :

نگو این یه ماه كجا بودی و چه غلطی می كردی كه با این سوال و این طرز پرسیدنت بد جوری حالمو می گیری! آخه تو شد یه بار تو این مدت یه بار دستمو بگیری بشونیم كنارتو و ازم بپرسی كه دردم چیه؟! شد یه بار یه زنگ ناقابل بزنی و یه حال و احوال خشك و خالی بكنی؟! بابا آخه بی مرام مگه ما به غیر هم كس دیگه ای رو هم داریم؟ای شانس بخشكی كه كه حالا تو ی این 10 روز مرخصی هم جز خون چیز دیگه ای واسه پر كردن كاسه دل ما جفت و جور نكردی....

-----------------------------------------------------------------------------

دوم:برای كسی كه خودم و خودت خوب می دونیم!

شب سراب رو گرفته بودم میون انگشت وسط و اشاره ام و غرق شده بودم تو مصیبت های رحیم نجار.آخ كه چه قدر عاشق اون قسمتهایی از این رنج نامه ام كه رحیم از مادرش می گفت و از عشق بینشون.وای كه وجودم پر می شد از هیجان و شور و و حسودیم می شد بهش.وای كه چه عالی به قلم كشیده این نویسنده حس یه پسر به مادرش رو.ول كن بابا این حرفهارو.بچه ننه چیه .ننر كجا بود.بابا این عشقه عشق... مگه جز مادر لایق ترم پیدا می شه كه بهش بگی: عاشقتم ...؟!

تا ته خوندمش.بدون این كه یه كلمه جابندازم...كاش وقت كنم یه رمان بنویسم.زندگی من همش مثل یه رمانه.پر ازهمین روزمرگی هایی كه فكر می كنیم ارزش به یاد سپردن رو ندارن...

--------------------------------------------------------------------------------

سوم:برای اونهایی كه خودشون خوب می دونن!

چه قدر نذز و نیاز كردم و صلوات فرستادم و دم اینو اون رو دیدم كه مرخصی نیمه اول رو بگیرم!فكركنم هشت نه خان رو گذروندم تا به فیض نائل شدم.واسه چی؟! واسه این كه بیام برم وسط جمعیتی كه واسه خرید شب عید میان امامزاده حسن خودمو گم و گور كنمو و غلت بزنم میون اون همه شور و شعف و مست بشم از عطر روزهای آخر اسفند كه از بچگی دیوونه اش بودم.فقط خدا می دونه كه لذت خریدن تو این روزها چه قدر برام زیاده.حاضرم واسه خرید عید رفتن تو اون حال و هوای باحال بازارچه امامزاده حسن هر چیزی رو بیارم وسط .واسه این كه شب چهارشنبه سوری باهم بریم رو ی پشت بوم و از فرط خنده و هیجان دیدن  آتیش بازی همسایه ها كف كنیم و رو خاك و خل كف خرپشته شیرجه بریم.واسه خوندن دعای موقع سال تحویل كنارهم و دور یه سفره.واسه خریدن دو تا ماهی قرمز ناز نازی و سه دم! آره فقط واسه همین چیزای خیلی ساده و مسخره از دید شما ها ...

آره اینا همه دلخوشیهامه از این روزها ...

-------------------------------------------------------------------------------

چهارم:برای كسی كه خودش هم نمی دونه!

آره تو برای من هستی.خودت هم خبر نداری كه من میشناسمت.با همه ی ذرات وجودم .با تك تك سلولهام.هرچی لحظه شماری و روز شماری و ماه شماری دارم واسه تو گذاشتم كنار.نمی دونم .شاید امروز فردا شروع كنم به شمردن.شاید از آخر .شاید هم از اول.ولی نگران نباش .دیروزود داره و سوخت و سوز نه...

-------------------------------------------------------------------------------

پنجم:برای كسی كه برایم شعر خواند!

  امروز وقتی نشستی تو ماشین و سفره دلت رو برام باز كردی، دلم بدجور گرفت.غم و غصه ی خودم یادم رفت و كلی برات غصه خوردم.چی شد كه منو محرم دونستی نمی دونم.شاید توی اون ترافیم اعصاب خرد كن همون چند بیت شعری كه برام خوندی بس بود كه یادم بمونه كه هنوزم آدمهایی مثل تو دور و برم دارن نفس می كشن.ببخش منو اگه همشو حفظ نكردم.ولی این دو بیتو خوب به خاطر سپردم:

بار سفر بستم و كیسه تهی اززر

عزم میخانه و بتخانه و كاشانه آن ماهرخ از بر

شاید نگهی یك نظر اندر بر ماكرد

این دلبر رهواركش افسونگر پر شر





دوشنبه 26 اسفند 1387 توسط شبگرد تنها | نظرات ()
حس یك جعبه دستمال كاغذی

نمی دونم تا حالا حس ((یك جعبه دستمال كاغذی بودن)) رو تجربه كردی یا نه؟!یه جعبه ی دستمال كاغذی  200 برگ (100 برگ دولا!) كه روش نوشته شده تاریخ انقضا 3 سال بعد از تولید!نه نه عجله نكن.اصلاً هم سركار نیستی.منم قصد ندارم با چرت و پرت گفتن سرت رو گرم كنم و با یه مشت اراجیف وقت نازنینت رو بگیرم چون دقیقاً الان خودم حس و حال یه جعبه دستمال كاغذی رو دارم كه دیگه توش اثری از دستمال های گلدار تر و تمیز نیست و یه گوشه سطل آشغال بو گندو ،له و نورده افتاده و منتظر تا دوباره وارد چرخه ی بازیافت بشه ! پس به خودم اجازه نمی دم  باعث دست دادن این احساس به  تو هم بشم.همین جای كار اگه خوشت نیومد می تونی بری و دیگه هم به این چاردیواری سر نزنی.مثل خیلیهای دیگه كه از روی كنجكاوی (همان فضولی) یه سری این ورا می زنن و بعدشم پشیمون از یكی دو دقیقه ای كه حروم دیدن این درپیت سرا كردن با غرولند و كمی تا قسمتی الفاظ ركیك نثار روح بنده ی ناچیز، محكم رو كلیك چپ موسشون می زنن و تلپ میرن یاهو دنبال یه وبلاگ آدمیزادی!!!وقتی هنوز به كار میای عزیزی.روی طاقچه ی خونه(البت الان شده روی سنگ اپن آشپزخونه)لم میدی و كلی تحویلت می گیرن.همه میان سراغت و با ناز و نوازش دستمال های صاف و تمیزت رو از تو عمق وجودت می كشن بیرون.حالا این كه به چه منظور و چه نیت بماند.فقط تا وقتی به درد می خوری میان سراغت .تا وقتی چیزی برای عرضه داری حساب می شی.نه این كه فكر كنی فقط جعبه دستمال كاغذی به درد حس و حال مثال زدنی من بخوره ها! نه. هر چیزی كه بتونی فكرش رو بكنی.منتها الان جلو چشمای من همین بهترین مثاله!بهترین مثال برای تاریخ مصرف داشتن!امون از موقعی كه تاریخ مصرفت تموم میشه.وقتی كه دیگه چیزی برای ارائه نداشته باشی.نه جیب پر پولی برای خالی كردن.نه كله ی پر مغزی واسه شیره كشیدن! نه تیپ و قیافه ای واسه ناز كشیدن! نه حرف و حدیث تازه ای برای شنیدن!درست همون موقع است كه دیگه كهنه می شی.دیگه سراغت رو نمی گیرن.پرت میشی یه گوشه كنار و خیلی راحت فراموش میشی.می ری قاطی اموات .گوشه ی یه كنج مبهم .تو می مونی و یه دنیا غم و غصه و فكر.فكر آدمای بی معرفت دور وبرت.فكر لحظه هایی كه با هاشون بودی و تو قهقهه و خنده هات حتی تصورهم نمی كردی كه این قدر راحت بذارنت كنار.من تجربه كردم.خیلی زیاد.بیشتر از اون چیزی كه فكرش رو بكنید.نمی گم همه دور و بریهام این جوری بودن ها.نه خدارو شكر یكی دو نفر هم واسه ما مونده .خدا نگهشون داره .دمشون گرم.ولی خیلی سوز داره كه نزدیك ترین آدمها به خودت رو موقعی بشناسی كه دیگه برای شناختن خیلی دیر شده...

 





پنجشنبه 24 بهمن 1387 توسط شبگرد تنها | نظرات ()
تلخ مثل شیرینی

اون روز خسته و كوفته از پادگان یه راست رفتم پمپ بنزین كه برای دو سه روز دغدغه ی باك خالی  نداشته باشم.خوشحال از خلوت بودن جایگاه 20 لیتر بنزین زدم و به عشق یه خواب طولانی مدت گاز ماشینو به سمت خونه گرفتم.درست وسط اتوبان یادم افتاد كه یادم رفته كارت سوخت ماشین رو بردارم.اولش با ناامیدی یه بار دیگه تو كیفمو نگاه كردم و وقتی مطمئن شدم كه كار از كار گذشته همه ی سیستم های بدنم ریخت بهم.فكر مصیبت های پیش روم یه دفعه ریخت تو كلم.چه خیال خامی.كی می خواست بره كارت رو بسوزونه.كی می خواست بره دنبال بقیه ی كارها...

شروع كردم به نفرین و لعنت كردن خودم و حواسم!نزدیك ترین دور برگردونی كه منو به پمپ بنزین می رسوند 10 كیلومتری باهام فاصله داشت.مغزم از كار افتاده بود.یه هنگ آنی .بدون این كه به عاقبت كارم فكر كنم با آخرین سرعت و دیوونه وار انداختم تو لاین سرعت.چرا این جوری شده بودم و داشتم به خاطر یه مسئله ی كوچیك كه تو اون موقع برام شده بود یه مصیبت بزرگ ، برای خودم یه فاجعه به بار می آوردم.اون روز بدترین رانندگی عمرمو كردم.دست و پاهام شروع كرده بودن به لرزیدن!خودمم كه حالا دارم بهش فكر می كنم خندم می گیره.

خلاصه 20 دقیقه ای خودمو رسوندم پمپ بنزین .از شانس من متصدی پمپ قبل از این كه كسی كارتو برداره اونو برداشته بود و گذاشته بود تو گاوصندوق.مداركمو نشون دادم و كارتو گرفتم .خواستم بیام بیرون كه با درخواست متصدی محترم برای پرداخت شیرینی مواجه شدم.

من كه تا به حال سر هیچ بر نامه ای به هیچ احد الناسی باج نداده بودم  و حتی از شنیدن كلمه ی شیرینی هم چندشم می شد ،خیلی راحت و كاملاً بی اراده! یه اسكناس 1000 تومنی گذاشتم تو دستش و   اومدم بیرون و نشستم تو ماشین.بدنم خشك شده بود.یه نگاه تو آینه انداختم.رنگ و روم شده بود شبیه میت و ریخت و قیافم شده بود شبیه كسایی كه از پای چوبه ی دار برگشتن.

بعد یه مدت كه حالم جا اومد رفتم خونه و بی هیچ حرفی رفتم تو اتاقم و به قول رفقا مردم تا صبح روز بعد.

باچشمهایی پر از پف در ماشینو باز كردمو نشستم و منتظر شدم تا ماشین گرم بشه.تو همین احوال در كیف مداركمو باز كردم و شروع كردم به مرتب كردن مدارك كه یك دفعه چشمام گرد شدو از تعجب خشكم زد.

یه كاغذ صورتی رنگ لای مداركم بود كه توش اسم سی چهل نفر آدم با شماره پلاك ماشینهاشون بود و جلوی اسم هر كدوم هم  یه مبلغی نوشته شده بود كه از 2000 تومن شروع می شد و به 50 هزار تومن  هم می رسید!!! با یه حساب سر انگشتی كل پولی كه تو ی اون برگه بود به یك میلیون تومن می رسید.دوزاریم افتاد كه این بدبخت ها ! حواس پرتهایی شبیه منن كه گذارشون به اون پمپ بنزین افتاده و به خاطر یه فراموشی كوچولو مجبور شدن سر كیسه رو البته در كمال رضایت شل كنن.متصدی محترم  این كاغذرو اشتباهی رو میز گذاشته بوده و منم موقع جمع كردن مدارك ماشین از روی میزش اشتباهی برداشته بودم.

از این كه منم تو این مسئله شریك شده بودم و به خاطر كم حواسیم این پول رو پرداخت كرده بودم خیلی ناراحت و عصبی شدم.واقعاً كه بعضی ها چه پولهایی كه بدست نمیارن. 

باور كنید از اون روز تا حالا نتونستم خودمو به خاطر شیرینی دادن ببخشم!

 

 





شنبه 12 بهمن 1387 توسط شبگرد تنها | نظرات ()
نیستن

ما هستیم برای نیستن...

دستنوشته ای شبانه از شبگردتنها

تازگیها خیلی عجیب غریب شده ام.خودم هم از خودم متعجم! پر از اضطراب و تشویش.گاهی امیدوار و گاهی ناامید.ساعتی خوشحال و شبانه روزی افسرده و سر در لاك.از این رنگ عوض كردن های مداوم خسته شده ام.از این شاخه به آن شاخه پریدن و از این در به آن در رسیدن.چه ساعتها كه با خودم دعواكردم و در آخر با خودم به تفاهم رسیدم و چند روز بعد زیر همه ی قولهایم كه نزدم!كی را دیده اید كه با خودش تعارف داشته باشد كه من دارم.كی خودش را این طوری فریب می دهد كه من چنین ماهرانه سر خودم گول می مالم.عقلم و احساساتم زده اند به تیپ هم و من بیچاره این وسط آش و لاش و كتك خورده و دست از پا دراز تر مانده ام.چه اوضاع قمر در عقربی.چه حال و احوال پیچ در پیچی كه خدا نصیب گرگ بیابان هم نكند .

گاهی حس یك قطره آب مسافراز آسمان تا زمین را دارم.حس بودن میان همنوعانی مملو از تازگی و دلخوشی.حس باران بودن و باریدن.

اما لحظاتی بعد رنگ و روی همه چیز عوض می شود.حسی وحشتناك و دلهره آور.نه آنقدر ها شیرین و دلچسب كه قابل نازیدن باشد.نه آن قدرها زیبا و خواستنی كه قابل به رخ كشیدن باشد.نه آنقدر هاگواراو دلنشین...

 فكر رسیدن به زمین دیوانه ام می كند.لحظه ی برخورد با سنگ ها و خارها.فكر نرسیدن به گلبرگ لاله ها.فكر افتادن روی آسفالت خشك جاده ها.له شدن زیر پای آدمهای سنگی .نیست شدن میان آج  لاستیك چهارچرخ های سرد و بی روح.  لیز خوردن روی گونه هایی خیس .آمیختن با اشكهایی تلخ.افتادن.هدر رفتن.نیستی نیستی  نیستی... 

كاش نبودن نبود...

نیستن.





یکشنبه 6 بهمن 1387 توسط شبگرد تنها | نظرات ()
ك مثل ...!

1-كی را دیده ای كه شامپو حنا بزند و موهایش همتای آنشرلی همچون لبو قرمز شود؟مگر حنا فقط برای قرمز كردن است؟!

2-آقا جان اصلاً چه ربطی دارد هرجا شنیدی ف فوری بروی دربست بگیری به مقصد فرحزاد؟!شاید من دلم خواست به یاد فرنگ بیفتم،شاید هم یادی از این بچه بی معرفت ،فرزاد خان كردم!چرا به یاد فوتبال عزیزمان با این همه استعداد ناب و والایش نیفتم؟!فیروز خان.فرهاد  باباقلعه!فردوسی پور جان خودمان كه دلم برایش كلی تنگ رفته!

3-مگر نمی شود كه این نخ قرمز رنگ بیسكوییت ویفر را كند و به جای نخ دندان استفاده كرد؟!

4-من عشقم می كشد این آویز كمد لباسم را بردارم با تمام وجود خرت خرت پشتم را بخارانم .حالا كی وجود دارد بیاید به من اعتراض كند؟!

5-دلم می خواهد یكی از این سیخ های كبابی كه از بازار مولوی خریده ام و تا دلتان بخواهد بنجل است بردارم و فرو كنم داخل سیفون توالت !2 روزی هست كه بدجوری گرفته !چیزی می شود ؟آسمان به زمین می آید؟

6-شاید هم هوس كنم پیچ های قفل در كمدم را با نوك قاشق های تمام استیلی باز كنم كه عمو جان در مزید امتنان برایمان از مكه سوغاتی آورده.هوس است دیگر.كاریش نمی شودكرد...

7-من خوشم می آید كف آشپزخانه مان را با نوشابه گازدار بشویم!صد تای این وایتكس ها و سفید كننده ها و اسید مسیدها كار می كند جان خودم.امتحان كنید خوب.ضرر كه ندارد.

......................................................................................

بدجوری بوی كافور می آید...نه خیر اینجا غسالخانه نیست!!!

گشنگی بد دردیست!

 

 

 





دوشنبه 16 دی 1387 توسط شبگرد تنها | نظرات ()
طبل بزرگ زیر پای چپ

با دست راستم یه بار دیگه سرنیزه ای كه روی فانسقه ام بسته بودم رو لمس كردم تا مطمئن بشم سر جاشه.سوز سرد زمستونی روی گونه هام سرخاب می كشید و بی خوابی شب پیش كه خروپف های بروبچه های ذله آسایشگاه باعثش بودبدجوری بهم فشار می آورد.خش خش برگهای پائیزی زیر پوتینهام با زمزمه ی ترانه ی قشنگ ابرای پائیزی دلگیر من محسن چاوشی ملودی نابی شده بود تو اون پادگان سوت و كور. حرفهای افسر نگهبان گردان توگوشم زنگ می زد و ژست جدی و خشنش جلوی چشمام دست فنگ رژه می رفت!به پوتینهام نگاه كردم و خنده ام گرفت.یه من خاك روش نشسته بود.خوب تعجبم نداشت. قدم زدن دور ستاد گردان تو اون زمینهای خاكی غیر از این نتیجه ای نداشت.چه بازیهاییی كه روزگار با آدم نمی كنه.هفته ی پیش تو همین روز و همین ساعت داشتم تو خیابون جمهوری میون مغازه های شیك و رنگ و وارنگش قدم می زدم و پی شبگردی های مدامم با یه رفیق قدیمی دلی از عزا در می آوردم وبا كاپشن نوو كفشهای كتونی میون جمعیت داخل پاساژ علاء الدین غلت می زدم و حالابا یه دست كفش ولباس نظامی و كلی چیز میز كه از خودم آویزون كرده بودم در حال پاس دادن و نگهبانی تو یه پادگان آموزشی بودم.حالا دیگه به معنای واقعی شبگرد تنها شده بودم.تنهای تنها تو دل شب .

حس و حال عجیبی داشتم .محیط پادگان برام یه دنیای تازه بود .همین كه شب اول اعزام مثل یه بچه كه وقتی از شكم مادر بیرون میاد و می زنه زیر گریه ،دلم می خواست از فرط غصه یه دل سیر گریه كنم.نه از روی ترس و دلهره كه به خاطر كلی فكرو غم و غصه كه همگی با هم هجوم آورده بودن و داشتن تیكه پاره ام می كردن.می دونستم كه باید روحیه ام رو برای شروع این راه نسبتاً طولانی بالا نگه دارم ولی واقعیت زندگی چنان ناك اوتت می كنه كه اگه بخواهی به قول معروف وابدی دیگه نمی تونی برگردی روی رینگ مبارزه.

تو ی خلوت خودم خیلی فكر كردم.چه خوب كه فكر كردن سر و صدا نداره و الا مجبور بودم به خاطر فكركردن یه چند روزی رو برم بازداشتگاه و چند وقتی اضافه خدمت رو تحمل كنم!فكر این كه زندگی مثل رژه رفتن می مونه.اگه نظم و ترتیب نداشته باشی همه چیز به هم می ریزه.اگه نظام از راست نداشته باشی از صف خارج می شی و می ری به ناكجا آباد و مجبور می شی برای جبرانش كلی دراز نشست بری.اگه سرت رو بالا نگه نداری كله پا میشی

حواست باشه …گوشهات رو تیز كن…سفت وایسا…محكم حركت كن…هماهنگ هماهنگ…

طبل بزرگ زیر پای چپ...





پنجشنبه 12 دی 1387 توسط شبگرد تنها | نظرات ()
شاید آخر...

گفتم این یك بار را فقط می آیم و رفتنی در كارم نیست ولی مگر آمدنم دست خودم بود كه حالا رفتنم دست خودم باشد؟!شاید این آخرین باشد شاید هم نه.شاید روزی دوباره برگشتم مثل همین بار كه بعد از3 سال بی سر و صدا آمدم و خیلی خاموش نوشتم .چاردیواریم را 4 سال پیش بناكردم و كلی برایش آرزوداشتم ولی چراغش خاموش بود تا همین یكی دو ماه پیش كه برگشتم و كورسویی به دیوارهایش تاباندم ولی انگار سرنوشت این چاردیواری من سردی و خاموشیست.نمی دانم روزگار چه نقشه ای برایم كشیده است.این كه قرار است كجا بروم و كجا بمانم و كی بروم و كی برگردم  همه اش دست خودش است و من عاجز چاره ای جز سر پایین آوردن و دست بالابردن و تسلیم شدن ندارم.

این راه را خیلی ها رفته اند و من هم...


خواست ...آمدم...

می روم....

خواست....

برمی گردم.





سه شنبه 26 آذر 1387 توسط شبگرد تنها | نظرات ()
ناگفته های یك شاگرد

چه میشود اگر یك پست ناقابل درباره ی تو نوشته شود؟مگر از دست من ناتوان بهتر و لایق تر ازاین چه بر می آید؟دست و پا زدن در دریایی از شرمندگی و خجالت .

نه این كه فكر كنی شق القمر است كه از گفتن یك سلام هم سهل تر و آسانتر است این كه همه را فراموش كنی.مگر چه كار دارد از یاد بردن و به دست باد سپردن؟!ولی تو این را نخواستی و من هنوز هم شرمنده ی آن همه مهرم كه پای تخته سیاه آن كلاس به یاد ماندنی برای ما خرج كردی. همان كلاسی كه آن قدر كوچك بود كه فاصله ها را كم می كرد و نفس ها را به هم نزدیك تر.كلاسی كه گوشه ی یك ایوان بلند از یك مدرسه ی رو به زوال با آدمهایی تاریخ مصرف گذشته بود كه برای به روز رسانی خودشان ادای روشنفكرها را در می آوردند .همان هایی كه خوب بلد بودند فاصله بیندازند و راحت تابو مسخره ی سرسختی و جدیت را باب كنند.همان سدمحكمی كه گاه تبدیل به یك دیوار چین می شد میان خودشان و خودمان.

فكر نكن چاپلوسی می كنم كه مگر با چاپلوسی می خواهم به كجابرسم؟!به این كه بعد از چند سال بی خبری یك بعد از ظهر گرم گوشی را بردارم و صدایت را بشنوم و تو یاد من كرده باشی؟!به این كه بخواهی بامن حرف بزنی و از گذشته های به یادگاری سپرده شده صحبت كنیم؟به این كه آخر سال با چشمهایی كه بغض را فریاد می زد و من با همه ی بچگی و سادگیم خیلی راحت درك كردم ،نامه ای سر گشاده از صفا و عشق نثارم كنی كه اولین و آخرین دستنوشته ی یادگاری زندگی تحصیلی ام باشد؟!به این كه بخواهی مرا كه برایت هیچ چیز نداشتم و ندارم ،دوباره ببینی و بازهم سرشار از لطف و محبت بینظیرت شوم؟ و تو خود خوب می دانی كه چه خوشبختم كه میان این بلواو همهمه و شلوغی ،میان این همه سردی و بیگانگی ،میان این آدمهای روبه انزوا،همه ی اینها را داشته ام و از داشتنشان به خود بالیده ام.به خود بالیدم وقتی برای من دردودل می كردی و از تلخیهایت می گفتی.به خود بالیدم وقتی من ناقابل را برای دیدن زشت و زیبا برگزیدی.اگرچه بعدها از دیدنشان پشیمان شده بودی!

به خودبالیدم آن روز كه از دوستی گفتی و نوشتی و منی كه هنوز شاگردت بودم به جمع باصفای رفاقت راه دادی

توآن قدر مهربان بودی و هستی كه وقتی با بچگیهایمان آزرده خاطرت كردیم و تو هم در تلافی آن طور ناك اوتمان كردی خیلی زود دلهایمان را بدست آوری .گویا این تو بودی كه باید برای ما از خود می گذشتی وقدم پیش می گذاشتی.و ما هیچ نمی فهمیدیم و در غوغای ناشی از سن و سالمان گم بودیم .میدانی كه از چه و از كجا می گویم.از همان روز نحسی كه تا مدتها كابوسمان شده بود و ناگفته ای میان هزاران ناگفته هایمان.و تو خیلی زود كابوسمان را به رویا تبدیل كردی.

وقتی از هراسی كه از پایان سال داشتی برایم گفتی و من فقط گوش دادم،درست همان زمانی بود كه از پیر شدن از جوانی سخن می گفتی و من با سری پر شر و شور فقط می شنیدم و می شنیدم و می شنیدمولی حالا كه به آن روزهایت رسیده ام و با پوست و گوشت لحظه لحظه های آن سالهایت را می چشم اگر چه این كجا و آن كجا ،به خاطر تك تك ثانیه های از دست رفته می گریم.

هیچ كس نمی داند حالا چه حالی دارم وقتی این ها را می نویسم.زمان گذشته و روزگار با بازی های كشنده اش هر كداممان را به سمت و سویی پرت كرده . تك تك ماهایی كه روبه رویت می نشستیم و به صورتت خیره می شدیم و تو از عشق می گفتی و روی تخته سیاه نقش دل می كشیدی حالا دیگر كنار هم نیستیم.وای كه چه قدر دلم برای یك لحظه از آن ساعتهای پر شور تنگ شده .برای یك لحظه امتحان سخت .برای یك لحظه نگاه پرمعنا.یك لحظه سكوت

آری حالا از آن روزها یك مدرسه ی شیك و تر و تمیز مانده و همان آدمهای آهنی ولی با ظاهری جدید.همكلاسیهایی از یاد هم رفته و خاطرات تلخ و شیرین كنار هم بودن

روی قاب عكس دسته جمعی كه با هم انداختیم كلی خاك نشسته.انگار عكس ها مونتاژ شده اند.جوری كنار هم چیدن عكس ها.ستونی از آفتاب روی عكس هاست . نمی دانم.شاید دوباره جای سرمای دوری روزی گرمای به هم رسیدن بنشیند،شاید...

نمی دانی چه قدر حرف دارم كه برایت بگویم و چه ناگفته ها كه برای گفتن.ولی این نامه ای سر گشاده است برای تو تا همگان بخوانند و بدانند . بدانند كه تو معلمم بودی و هستی و خواهی ماند و من شاگردی كوچك و بی مقدار برای تو.

وتو خود ناگفته های مرا از چشمهایم بخوان





دوشنبه 18 آذر 1387 توسط شبگرد تنها | نظرات ()
تیك

سعی كردم خودم رو جمع كنم تا بلكه گرم بشم ولی فایده ای نداشت.اصلاً خوشم نمیومد توی این هوای سرد تواین صف دراز وایسم و یخ بزنم تا نوبتم بشه و قند وشكر بگیرم.ولی چاره ای نبود و این بار قرعه به نام من بود كه برای یه هم چین كار طاقت فرسایی انتخاب بشم! مطابق معمول ماتم برده بود و توی خودم بودم كه حواسم جلب مردمیانسالی شد كه روبه روم وایساده بود . موهای جوگندمی داشت و پالتوی بلندی پوشیده بود.ظاهرش نشون می داد كه آدم مرتب و با كلاسیه كه هم چین وضع مالی بدی هم نداره .ولی حالا چرا اینجا توی صف قندوشكر كوپنی پیدایش شده بود الله اعلم!چیزی كه نظر منو جلب كرد انگشت شصت دستهاش بود .قشنگ معلوم بود كه اصلاً این دور وبرها نیست و داره یه جای دیگه سیر می كنه.درحالی كه به روبرو خیره شده بود دستهاش رو به هم قلاب كرده بود و و انگشت های شصتش به طور خستگی ناپذیر و مداومی دور هم می گشتن!خودم كه یه ذره این كار رو امتحان كردم انگشتام بعد از بیست سی دور طواف همدیگه شروع كردن به ذق ذق كردن ! حالا اون چطور این همه مدت این كار رو می كرد شده بود واسه من كواسشن مارك!!!(دو یو آندرستند انگلیش؟!)

بغل دستی همون آقا كه خیلی جوون تر از ایشون بود و روی سكوی مغازه نشسته بود یه روزنامه ورزشی دستش گرفته بود و داشت ورق می زد .با این كه غرق مطالب چرت و پرت و خالی بندی های روزنامه یاد شده(نام روزنامه محفوظ است!)بود ولی مدام پاهاش رو به طرز استادانه ای می لرزوند جوری كه آدم یاد این پیرمردهایی می افتاد كه لرزش دست دارن ! نامروت خسته هم نمی شد!یك كم كه پاهام رو همون جوری تكون دادم عضله ی جفت پاهام گرفت و تا شب اون قدر درد كشیدم و ماساژ دادم كه گلاب به روتون به شكر خوردن افتاده بودم!خلاصه به هر كی نگاه می كردم توخودش بود و یه شیرین كاری ازش در حال اجرا بود.یكی چشمهاش مثل مهتابی پلك می زدن!(اگر تابه حال ندیده اید مهتابی چگونه روشن می شود و خیلی باكلاسید به ما مربوط نیست).یكی دیگه هر چند دقیقه یه بار به طور مرتب شونه هاش به سمت بالا جهش عمودی می كرد و به جای اول بر میگشت طوری كه لامذهب دقیقاً این كاررو هر 3دقیقه یك بار انجام میداد(وقت گرفتم جان شما!) و آن یكی هم كه مرتب زبان مثل لبو قرمزش رو مثل وزغ درمی آورد و لبهاش رو لیس میزد!كوچكترها هم كه یا ناخن می خوردن یا داشتن صفر آزاد می كردن!

خلاصه هركس یه جوری خودشو مشغول كرده بود.

كم كم به خودم هم شك كردم

چندوقت بعدبا یكی از بچه ها كه به قولی جون جونی بودیم و دل می دادیم و قلوه می گرفتیم رفتیم دكتر كه فكری به حال جوشهای صورتش كنه.موقع برگشت بهم گفت :بابا تو آبروی ما رو تو مطب بردی از بس با این ریش های پروفسوری ضایعت بازی كردی !جان من خسته نشدی این قدر نوازششون كردی؟!





چهارشنبه 13 آذر 1387 توسط شبگرد تنها | نظرات ()
تغییر

آن قدر عصبی و بی حوصله بودم كه بدون اینكه نگاهی به 3 چهار نفری كه منتظر نشسته بودند بندازم رفتم و یك كف گرگی جانانه نثار میز شیك و تر و تمیز بنگاه دار محله كردم و با داد و بیداد شروع كردم به شكایت از رفتار مستاجر جدید .

بیچاره (البته نه خیلی) بنگاه دار هم كه دچار شوك آنی شده بود بی سر و صدا به همراه بقیه ی مشتریهای بنگاه به داد و هوار های من گوش می دادن و جیك هم نمی زدن.بعد از این كه حسابی از خجالتشون در اومدم صدام رو یه كم آوردم پائین و با لحنی كمی تا قسمتی محترمانه گفتم:آقا جان من نمی دونم .خودت آوردیش خودت هم باید درستش كنی.بعد هم رفتم روی نزدیكترین صندلی خالی نشستم و منتظر جواب شدم.یه كم كه خنك شدم بگی نگی از این كه این طوری وارد شده بودم و پریده بودم وسط معامله ی 120 میلیونی در حال امضا شرمنده شدم.

شاگرد بنگاه یه چایی دستم داد و بنگاه دار هم با یكی دو جمله آرومم كرد و گفت كه تا آخر معامله ی اون بنده خداها صبر كنم و منم اجابت كردم.تو خودم بودم كه دیدم بغل دستیم دستش رو گذاشت روی پام و گفت: ببینم تو سجاد نیستی؟! برگشتم و با یه نگاه دیدم كه بله ایشون آقای ح-م معلم تربیتی دوره راهنمائیمه.بلند شدم و سلام بلند بالایی كردم و حال و احوالی درست و حسابی كه چطورید و چه كار می كنید.اون موقع تو را هنمایی اونقدر آ قای ح-م رو دوست داشتم و براش احترام قائل بودم كه تو مدرسه به فامیل آقای ح-م شهره شده بودم و بچه ها فكر میكردن ایشون دایی منه و ما نمی خوایم كسی از كارمون سر در بیاره!!!سرتون رو درد نیارم. بعد از این كه اظهار فضل من تموم شد بدون این كه كلمه ای حرف بزنه كیف جیبیش رو در آورد و باز كرد و گرفت رو به من.باورم نمی شد .اون عكس من كه حتی خودمم نمونه اش رو نداشتم و توش شبیه مغولها(صورت تپلی با چشمهای ریز و كله ای كچل با اخمهای توی هم)شده بودم رو گذاشته بود كنار چند تا عكس دیگه كه نمی شناختمشون. باورم نمی شد بعد این همه سال هنوز عكس من رو نگه داشته بود.

گفتم : ااااا این عكس من رو شما هنوز داری .یادش به خیر .یادتونه من تو گزارش اردوی مشهد به جای ضریح نوشته بودم زری .اینو كه گفتم زدم زیر خنده

لبخندی تحویلم داد و گفت:تو این سجاد بودی و الان شدی این سجاد…چه قدر همه چیز زود عوض میشه…

شاگرد بنگاه صداش كرد و رفت دم میز و بعد از یه صحبت مختصر با بنگاه دار اومد نزدیك من و با یه خداحافظی خشك و خالی درو باز كرد و تو شلوغی خیابون گم شد.

اصلاً باور نمی كردم كسی كه این همه خاطره ازش داشتم این جوری باهام رفتار كنه اونم بعد این همه مدت.كسی كه بعد از این همه سال هنوز عكس منو داشت و جدایی چند ساله باعث نشده بود منو فراموش كنه نباید این قدر زود در باره من قضاوت می كرد.

بعدم كه حسابی راجع به این قضیه فكر كردم یه جورایی حق رو به آقای ح-م دادم.شاید من خیلی تغییر كردم .شاید اون قدر بد شدم كه اون تصورش رو نداشت .شاید

به هر حال زندگی همینه.آدمها تغییر می كنند و روزگار هم همیشه یه جور نمی گذره.





دوشنبه 11 آذر 1387 توسط شبگرد تنها | نظرات ()
(تعداد کل صفحات:3)      1   2   3  



پست الکترونیک
تماس با مدیر
RSS
ATOM
شبگرد تنها
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
قصه ی كلاغ و دماغ!
مترو
تنها تا انتهای خیابان
شبهای هراس
پلاسیسم!
برای این یك ماه
حس یك جعبه دستمال كاغذی
تلخ مثل شیرینی
نیستن
ك مثل ...!
طبل بزرگ زیر پای چپ
شاید آخر...
ناگفته های یك شاگرد
تیك
تغییر
لیست آخرین مطالب
ایلیا پسر
همه پیوندهای روزانه
ارسال پیوند روزانه
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :